پگاه حوزه - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ١١ - سال زادن غزل - موسوی گرمارودی علی
سال زادن غزل
موسوی گرمارودی علی
ناگاهان
گويى جهان به كودكى بازگشت،
خورشيد
به ميهمانى كودكان آمد،
چهار فصل در يك جوى روان شد
و راهى تازه به آسمان آغاز گشت؛
در سالِ مرگ فيل
و زادن غزال،
يك لحظه
تمام صمغها عسل شد،
تمام قاصدكها نوعروس
تمام ريگها گلخند
و سينهى همه مادران رگ كشيد،
»محمد«
به دنيا آمد...
گوسپندان
بازى را بد و مىآموختند،
آفتاب
با ولع بوسههاى داغ مىگرفت
و تاول بر لبهاش مىماند،
نسيم زمينى او
عصاى،
و از شن
درياى،
و چند گوسپند
و خارهاى رُسته از هر جاى
و ديگر؛
همه آسمان در دسترس
و دسترستر از زمين،
زمين
كمر را خم مىكند،
اما در چيدن ستاره
آسمان
افراختگى مىآموزد،
و او
هماره آسمانى ماند؛
چوپانى
كم سنتر از گوسپندان،
كه سپيده
صبحانهى اوست
و شكيب
توشهى نان افزارش،
گوسپندان چَرا مىكنند
و او كودكانه چِرا مىگويد
و پاسخ را به آسمان مىنگرد،
خيمهاى از موى بز
با سايبانى ساده
كه آفتاب را به جاى او به پشت مىگيرد؛
كودكى بى سايه
كه آفتاب سايهى اوست
شگفتىها از سادگىها آغازيد،
حليمه آمد
تا لبخندِ بد رود را در سفرهى او بپيچد،
»محمد«
كنار ميشى،
تكيه بر چوبدست ايستاد،
سايهى ميش
تا افق بر زمين كشيده
و او كه سايهاى از آفتاب داشت،
چون تكدرخت
دور عصا پيچيده
و چشمانش در افق
دور دست را مىكاود
و هنگام كه بالاى بلندش
در هودج نگاه حليمه دور مىشد،
حليمه در ابرى مىنگريست
كه فرابَر در آسمان با كودكش
پا به پا مىگذشت،
حليمه
دايهاى است كه مادرى را با او مىآموزد
و چون صحرا و گوسپندان مهربان است،
بدرود صبحگاهى مهربانى،
گذران روزا هنگام مهربانى،
و درود شامگاهان مهربانى،
حليمه هر صبح
لبخندى در سفرهى سپيده مىپيچد
و به گردن غزال صحرايى خود مىآويزد
واو گوسپندان را
به دايهى صحرا مىسپارد
و به دايهى آفتاب
و به دايهى تنهايى و شكيبايى
و شامگاهان
لبخندهاى ديگر را
در سفرهى شام او مىنهد.
كودكى
در گاهوارهى لبخند گذشت
و در تا بى بلند
بين سپيده و شفق،
كودكى
با سادگى
و مردانه گذشت،
در خيمهاى از موى بز
با ديركى از چوب گز،
فرشى از بوريا،
آفتابى طاقتسوز،
صحرا
مرگ آسا خاموش،
روزها به بلند اى زندگى،
آسمان
بلندتر از ارتفاع انديشه،
صحرا
آموزگارى زيبا و سترگ،
با رنگ زمينهى خاك
و شانههاى لُخت خاشاك
و بستر لَخت شن
و سوسمار... و آفتاب...
و گردهى ماهور
و افق دور...
شبهاى كوتاه چادُر
از حكايتهاى بلند حليمه پُر
و از پندهاى او كه:
-»پسركم!
قدر صحرا را بدان!
با شبستان سپيده و فلق،
با چشمانداز سحر و شفق،
شهرها
باغستان بتهاست،
تاكستان مستىها
خارستان ستمها
و زمستان پستىهاست...«
چشمان محمدِ كوچك
تكهاى از نابترين جاى شب،
عميقترين جاى دريا،
زلالترين جاى چشمه،
سياهترين جاى غروب،
بلندترين جاى پرواز،
چشمانش
رنگ... درنگ...
قرآن كوچك...
دشت و شب...،
شكيب و نجابت
شرم و انديشه است
ناگاهان
گويى جهان به كودكى بازگشت،
خورشيد
به ميهمانى كودكان آمد
چهار فصل در يك جوى روان شد
و راهى تازه به آسمان آغاز گشت؛
در سال مرگ فيل... و زادن غزل
و محمد
آغاز گشت...